شبکه های اجتماعی

aparat

موهبت بحران های زندگی (عشق در بحران) گفتگو با دکتر ون دایر

  • 20 آبان 1395
  • 309
  • 0

ایا شما برای "بحران" تعریفی دارین؟بحران چیه؟

 

یه موهبته.یه موهبت.همه چیز موهبته.جالبه که شما اسم کتاب "قدرت اراده" رو آوردین,چون من اون کتاب رو وقتی در شرایط بحرانی بودم نوشتم.من و همسرم از هم جدا شده بودیم.من 60 سالم بود.آدم موقعی که 60 سالشه و 7 تا بچه داره از شریکش جدا نمیشه,معمولا تو دبیرستان(دختر پسرای دبیرستانی) اینجوری از هم جدا میشن.بعد از این اتفاق به مدت یکو نیم سال من در مرز افسردگی بالینی بودم.نمی خواستم از جام بلند شم,با خودم فکر میکردم که شاید زنم الان با کس دیگه ای هست و منو فراموش کرده.تو همچین شرایطی بچه هام منو تشویق کردند که دوباره دست به قلم بشم و درباره این اتفاق بنویسم.اما من نمیخواستم در باره این موضع(طلاق) بنویسم.وزن خیلی زیادی از دست داده بودم.مردم فکر میکردن من مریضم و دارم میمیرم.در چنین شرایطی من کتاب"در شرایط بحران" رو نوشتم و فکر میکنم این کتاب به ما یاد میده که غم خوار و مهربون باشیم. مهربونی و دلسوزی قلب آگاهیِ بالاتره و وارستگیه معنویه(مفهومی در عرفان و فلسفه).همونطور که دالی لاما گفت که اگه ما بتونیم به همه ی کودکان دنیا هفته ای یک ساعت آموزش مراقبه در زمینه دلسوزی و مهربونی آموزش بدیم,به همه ی کودکان 5 ساله,در طی یک نسل تمامی خشونت ها در دنیا از بین خواهند رفت.اون همچین اعتقادی داشت و من حرفش رو درک کردم چون کتاب"قدرت اراده" تغییر بزرگی واسه من بود و باعث شد نگاه من به دنیا کمتر خودخواهانه و خودپسندانه باشه و نگاهم به دنیا بیشتر بر اساس مهربونی ,ظرافت درونی,لطافت و عشق,چیزی که من بهش میگم عشق الهی, باشه.من همیشه فکر میکردم که وقتی همه چی روبراهه لازم نیست همیشه در حال شکرگزاری باشم. مثلا وقتی شما کنار افرادی هستین که بوی خوب میدن و باعث میشن که حس خوبی بهتون دست بده.یه سری یاد آور هایی در درون ما هستند که می خوان عشق رو به بیرون از ما سرازیر کنن.حتی کسی که طلا رو دوست داره,طلا رو بخاطر خود طلا دوست نداره.طلا فقط یه فلزه,هیچ عشقی توش نیست.دلیل اینکه اون طلا رو دوست داره بخاطر عشقی هست که از درونش به سمت طلا سرازیر میشه.این موضوع درباره ی همه چیز و همه کس صدق می کنه.حتما لازم نیست که این سرازیی عشق ازدرونتون به سمت یه آدم دیگه باشه,ممکنه برای این میکروفون , دوربین یا دیوار باشه,یا برای میز,صندلی و یا برای هر چیزی که باهاش مواجه میشین. یکی از چیزایی که توی زندگی من اتفاق افتاد که شما ممکنه اونو به چشم یه بحران ببینین,تشخیص لوکمی(سرطان خون) در سه سال پیش بود.اولین باری که من کلمه لوکمی رو شنیدم میدونستم که لوکمی یعنی یه نوع سرطان و کلمه سرطان پر از ترس و وحشته و حتی اگه شما مثل من از مرگ نترسین,باز هم یجورایی میدونین که سرطان مصادف با ترسه.بعدا مشخص شد که این اتفاق یکی از بهترین موهبت های زندگی من بوده.من رفتم برزیل و با آقای John of god  که یک مدیوم(واسطه روحی) هست ملاقات کردم و یک تجربه ی درمانی شگت انگیز رو داشتم که سرطان رو از بدن من دفع کرد.یجورایی میشه گفت که در واقع سرطان از بدن من دفع نشد,چیزی که دفع شد اون ترس بود که در تقریبا در همون لحظه درمان جاش رو به عشق داد.بعد از اینکه بخیه هام رو کشید.یک هفته بعد از جراحی خاصی که داشتم(نوعی جراحی عرفانی!در مورد John of god مطالعه کنین تا متوجه بشین.) نسبت به همه افرادی که اون صبح وارد اتاق میشدن احساس عشق می کردم.به بچه هام نگاه کردم , بغلشون کردم و بهشون گفتم:هیچ وقت اینقد زیبا نبودین...به اقیانوس نگاه کردم که شبیه یک کاسه بزرگ از سوپ عشق شده بود...درختا شکوفا به نظر میرسیدن...همه افرادی که از کنارشون رد میشدم و بهشون نگاه میکردم تبدیل به موضع عشق شده بودن...و این یکی از کارهایی هست که باید انجام بدیم.بذارین براتون یه داستان کوتا بگم:من یه گروه رو در سپتامبر 2012 به یه سفر دریایی تو مدیترانه بردم.من تاریخشو یادمه چون 30 دسامبر 1207 تولد مولانا هست.قرار بود که من در شهر افسوس ترکیه سخنرانی کنم.درست بیرون از خونه ای که مسیح به جان(یکی از یارانش) گفته بود که میخواد مادرش  در این خونه زندگی کنه و ازش نگه داری بشه و از اونجا عروج کنه.پس مادر مسیح در این خونه زندگی کرده بود.این موضوع از نظر تاریخی هم اثبات شده و مدارک زیادی هم براش هست.و اینکه ما میتونستیم اونجا سخنرانی کنیم برای ما موهبت بزرگی بود.موضوع سخنرانیمون هم درباره عشق الهی از منظر مولانا بود.خلاصه...رسیدیم اونجا.کل گروهمون 350 نفر بود که با 11 اتوبوس رفتیم اونجا و بعضیا میخواستن برن دستشویی.مردا رفتن توی این دستشویی که دیواراش پر از چیزایی فلزی بود.شاید شمام رفته باشین همچین جاهایی.جای خیلی قشنگی بود.این شهر باستانی که فقط 15 درصدش حفاری شده بود.وقتی وارد خونه ی مادر مسیح می شدین یه حس خیلی خوبی رو تجربه میکردین.خلاصه زنا صف کشیدن و مردا هم میرفتن کارشون رو انجام میدادن و بیرون میومدن.وقتی که از دسشویی بیرون میومدیم,یه مرد اونجا بود که دستمال توالت بهمون میداد تا دستامون رو باهاش خشک کنیم.یه لحظه به صورت ناخودآگاه اومد تو ذهنم که این مرد واسه چی اینکارو می کنه؟انعام میخواد؟چرا همه همیشه دستشون درازه؟همون حرفایی که نفس آدم همش به خودش میگه,مثلا وقتی یکی رو میبینین که داره دست فروشی میکنه و میگه کمکم کن من بی خانمانم.قیافه هاشون ممکنه سالم به نظر برسه ولی شما هیچ وقت از داستان زندگیشون خبر ندارین.من همیشه میگم نیازی نیست به هر کسی که ازتون درخواست کمک میکنه پول بدین,اما قطعا میتونین بهش نگاه محبت آمیزی داشته باشین,میتونین بهش محبت و عشق بورزین وبه راهتون ادامه بدین.حتی وقتی به کسی کمک میکنین و اون طرف با پولش مواد یا مشروب میخره نیازی نیست که آزرده بشین.این فقط یه فرصته برای شما تا بتونین عشق بورزین.خلاصه از دستشویی اومدن بیرون و دستمال توالت رو نگرفتم و به صورت ناخوداگاه و بدون اینکه قصد بدی داشته باشم این افکار میومد تو ذهنم که همه ازت یه چیزی میخون,همه میخوان بهشون کمک کنی.رفتم به سمت اون خونه ای که قرار بود توش درباره معنویات سطح بالا صحبت کنم که حدود 1.5 کیلومتر اونورتر بود.قراره توی خونه ی مادر مسیح درباره معنویات صحبت کنم ولی با این حال اینهمه راجع به بقیه توی ذهنم قضاوت میکنم.راجع به این مردی که دستمال کاغذی میفروخت,من چی راجع بهش میدونم؟شاید 12 تا بچه کوچیک تو خونه داشته باشه که باید شیکمشون رو سیر کنه و فروش دستمال کاغذی شاید تنها راه اینکار باشه.در اون بخش ترکیه آدمای فقیر زیادی زندگی میکنن و من وقتی راجع به این چیزا فکر میکردم مچ خودم رو گرفتم.معتقدم اگه میخواین به درجات بالاتر معنویت راه پیدا کنین باید اول فکر رو شناسایی کنین و بعد اصلاحش کنین.در برنامه بهبودی 12 قدمی, یکی از قدم ها جبران خسارت(رفتار درست رو جایگزین رفتار اشتباه کردن) هست.بعدش شما علاوه بر فکر, رفتار رو هم شناسایی می کنین. اگه میخواین ذهن ناهشیارتون رو دوباره برنامه ریزی کنین باید رفتارتون رو با جبران خسارت اصلاح کنین.پس من همونطور که داشتم میرفتم یهو وایستادم و به خودم گفتم که این واسه من یه فرصته که اینو اصلاح کنم تا دفعه بعدی که این اتفاق میفته فکری مثبت و دور از قضاوت داشته باشم چون ما می دونیم که اگه افکار مبتنی بر قضاوت,نقد و محکوم کردن دیگران داشته باشیم نمیتونیم به عشق الهی دسترسی داشته باشیم.فرشته های رحمت فقط به سمت کسایی میرن که خودشون رو شناخته باشن و اصلاح کرده باشن.در غیر این صورت اصلا به سمتش نمیرن.پس من راهمو کج کردم و برگشتم به سمت دستشویی و اون مرد رو دیدم که خیلی کثیف بود وبوی خوبی نمی داد.یه اسکناس 20 یورویی توی جیبم داشتم که گذاشتم توی دستش و بغلش کردم و ازش بخاطر خدمتی که انجام میده تشکر کردم و اونم اشکاش جاری شد ,چون بیشتر ادما ازش دوری میکردن.من یک بار این موهبت نصیبم شد که با مادر ترزا  تو فونیکس,آریزونا در سال 1989ملاقات کنم و یادمه که چی گفت,گفت من هر روز عیسی مسیح رو تو لباسای مبدل میبینیم و از کجا معلوم؟شاید همین مرد عیسی مسیح بوده که به عنوان یه پیرمرد ترکی داشته دسمال توالت پخش میکرد و میخواست واکنش شما رو ببینه.وقتی بغلش کردم حس خیلی خوبی بهم دست داد.انگار که اون برنامه ریزی ناهشیار قضاوت گر رو که نتیجه تربیت کودکیم اصلاح کرده بودم.تو بچگی بهم میگفتن همیشه مردم ازت پول میخان,همیشه یکی میخاد جیبت رو خالی کنه,همیشه یکی دستش درازه.از وقتی که این کار رو در مورد اون مرد انجام دادم,هر وقت چنین موقعیتی دوباره پیش میاد به خودم میگم اگه خواهان لطف و برکت خداوند هستی باید این برنامه ریزی ناهشیار  که یادگرفته قضاوت گر,منتقد یا محکوم کننده باشه رو تغییر بدی.بعد اینکه از پیش اون مرد رفتم,یکی از بهترین سخنرانی هام در مورد عشق از منظر مولانا رو انجام دادم و شعرهایی ازش میخوندم که اصلا بلد نبودم.من همه ی شما رو تشویق میکنم که به خودتون نگاه کنین و به وقتایی که قضاوت کننده هستین یا وقتایی که بحران توی زندگیتون پیش میاد, فکر کنین.من اخیرا یک کتاب نوشتم که اسمش اینه"چگونه توانستم دنیا را شفاف تر ببینم".در این کتاب من درباره وقایع,آدما و چیزهای مهمی که توی زندگیم اتفاق افتاد نوشتم.و وقتی یه قدم به عقب برداشتم و به همه ی این رخدادهای طول زندگیم نگاه کردم فهمیدم که کل این دوران زندگیم من داشتم هدایت میشدم.اینکه من یک بچه 10 ساله در یتیم خونه بودم برای من یه موهبت بود.نتیجش هم این شده که الان اینجام و اتکا به خود رو آموزش میدم.انگار خدا گفته تو واقعا میخوای اتکا به خود رو به بقیه یاد بدی؟پس بهتره بندازمت توی یتیم خونه تا اول خودت یادش بگیری!حقیقتش اینه که وقتی اینجوری و با تجربه شخصی اتکا به خود رو یاد بگیری هیچ کسی نمیتونه اینو ازت بگیره.برای همیشه باهات میمونه.پس وقتی بر میگردم و به زندگیم نگاه میکنم میبینم که جای پای خدا همه جاش دیده میشه.پنچ کتاب اولی که نوشتم پر فروش ترین کتاب سال بودن و وقتی که به فهرست این کتابا نگاه میکنم کلمات خدا,معنویت و آگاهی سطح بالا رو در همشون میبینم.برای من اینطور اتفاق نیفتاد که یه روز با خودشم بشینم و بگم از امروز دیگه نمیخوام راجع به روان شناسی بنویستم,میخوام راجع به معنویت بنویسم.من همچی کاری نکردم.وقتی که بچه بودم یه برنامه رو میدیدم که اسمش این بود"زندگی ارزش زندگی کردن دارد".زمانی که تازه تلویزیون مد شده بود.اویل دهه 50.شبای سه شنبه پخش میشد این برنامه.من یه پدرخوانده داشتم که یه الکلی شدید بود ولی با وجود الکلی بودنش یه کاتولیک معتقد بود.همون موقعی که سریال مورد علاقه من پخش میشد,توی کانال دیگه یه برنامه مذهبی پخش میشد که در اون یه مبلغ مذهبی با مردم صحبت می کرد.پدرم اونو نگاه میکرد.اون موقع هم برای اینکه یه شبکه رو میدیدی باید میرفتی پشت بوم و آنتن رو تکون میدادی.الان که با خودم فک میکنم میگم من به عنوان یه بچه 12-13 ساله چیکار میکردم؟توی خونه می نشستم و نکته برداری میکردم.و با خودم میگفتم من میتونم کارایی رو که این مرد میکنه انجام بدم.من میدونم که میتونم.منم میتونم توی تلویزیون باشم و با دوربین صحبت کنم.و اینجاس که بازم ردپای خدا رو میبینم.من الان توی تلویزیون برنامه اجرا میکنم.اینا اون لحظات کلیدی زندگی ان.شما در یک مسیر حرکت می کنین ولی یهویی یه تغییر بزرگ تو زندگیتون ایجاد میکنه و این تغییر در جهت همون چیزی هست که روی تی شرت من نوشته شده:عشق,فقط همین!عشق!این چیزی که در بالای نردبون زندگی  قرار می گیره.وقتی که ما متولد میشیم خدا یه نردبون جلومون میذاره تا از این دنیا فرار کنیم.تا بهت یاد بده گرچه تو در این دنیا هستی ولی مال این دنیا نیستی و همیشه پله های این نردبون به سمت بالا رو طی میکنی تا به بالای نردبون و عشق الهی برسی.خیلی وقتا بالا رفتن از پله های این نردبون سخته.اینا همون چیزایی هستن که بهش میگین بحران.اما در واقع این بحرانا معلمای بسیار خوبی هستند.25 ساله که من یه قطره مشروب نخوردم.من به زمانی که مشروب میخوردم و مواد مصرف میکردم به عنوان چیزی جز معلم(آموزنده) نگاه نمیکنم.اینا شاید جز مهم تصمیم هایی باشه که توی زندگیم گرفتم.(ترک این چیزا)من معتاد به الکل نبودم و به صورت تفریحی مشروب میخوردم. زمانی تصمیم گرفتم که دیگه مصرف نکنم که یکی از معلمام توی هند بهم گفت که اگه میخوای به بالاترین سطحت برسی باید کاملا آگاهانه زندگی کنی و الکل داره سلول های مغزت رو نابود میکنه.تو با درمه (مفهومی در عرفان هندی)  اینجا اومدی و اگه میخوای به این درمه تحقق ببخشی باید مغزت رو پرورش بدی نه اینکه نابودش کنی.و این روزی بود که تصمیم گرفتم دیگه مشروب مصرف نکنم.من طلاق,رها شدگی(منظور وقتی کسی شما رو ول میکنه),سرطان و سکته قلبی رو تجربه کردم.قبل از تمام پیشرفت های زندگی یک مشکل یا بحران وجود داره.وقتی من تو دبیرستان بودم عضو تیم دومیدانی بودم و رشتم پرش بلند بود.گرچه هیچ وقت نمیتونستم بلند بپرم چون من سیاه پوست نیستم(با خنده)بهر حال,نحوه پریدن از روی مانع اینه که اول با تمام سرعت می دوین وبعدش تا جایی که میتونین خودتون رو خم می کنین.و وقتی که خودتون رو خم میکنین انرژی لازم برای پرش از روی مانع رو بدست میارین.این یه استعاره برای تموم چیزهای زندگیه.اگه یک بحران رو تجربه می کنین و خم شدین این تقریبا همیشه به این معنیه که شما یک ترفیع معنوی رو تجربه خواهید کرد.یک پله از نردبون رو به سمت خدا بالا میرین....

موهبت بحران های زندگی (عشق در بحران) گفتگو با دکتر ون دایر

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

تعداد امتیازها: 1

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

مطالب مرتبط

logo-samandehi